بدون عنوان
سلام مامان جان ببخشید که خیلی دیر اومدم برای اپدیت وبلاگت تقصیر خودته اینقدر که شیطونی تازه بعد از 3 ماه یه خورده خانم شدی الان که دارم واست مینویسم ساعت 1/30شب تازه خوابیدی
الناجونم از این 3ماه واست بگم که خیلی سخت بود در کنار لذت باتو بودن شبایی که لج میکردی نمیخوابیدی فقط تا صبح گریه میکردی مامان هم از گریه تو گریه میکرد بابایی هم تا صدات رو میشنید از خواب بیدار میشد بیچاره چند شب اصلا نخوابیدتاصبح رفت سرکار
بابایی مرتضی خیلی دوست داره اصلا تو دختر باباییت هستی قیافت هم که کپی باباته یه جورایی شدی هووی من از وقتی اومدی بابایی دیگه منو یادش رفته به من میگه میخواستی دختر نیاری تقصیر خودته
شوخی کردم مامانی من خیلی خوشحالم که بابایی اینقدر دوست داره خلاصه که از وقتی اومدی زندگیمون خیلی قشنگ شده این روزا کارهای تازه یاد گرفتی وقتی میخوابی رو زمین همش میخوای دمرو بشی خیلی عجله داری واسه راه رفتن چه خبره هنوز خیلی زوده مامانی
شبا تا2بیداری ولی تاساعت 12ظهرمیخوابی تنبل خانم وقتی چشاتو باز میکنی میخندی اینقدر اون لحظه دوست دارم که میخوام بخورمت دیدن یه خنده تو خستگیه یه روز رو از تنم در میاره خدایا شکرت بخاطر این نعمتی که بهمون دادی دوست دارم همیشه بخندی


بدون عنوان
